تبليغاتX
همه جوره


سلام.مرسی که به وبلاگم سر زدین.اگه نظر بدین خوشحال میشم.بازم بیایین.

صفحه نخست
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ



هفته چهارم مرداد 1390
هفته دوم مهر 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته چهارم تیر 1389
هفته چهارم خرداد 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته دوم فروردین 1389
هفته اوّل فروردین 1389
هفته چهارم اسفند 1388
هفته دوم اسفند 1388
هفته سوم بهمن 1388
هفته دوم بهمن 1388
هفته اوّل بهمن 1388
هفته چهارم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388



عکس ها
مطلب ها
اهنگ ها



همه چی.......!شایدم دیوونه
دخترونه
من کامران 19 سال دارم
تنها
عشق
برترین وبسایت رپ و پاپ
هستی ورووجک
خاطرات من
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
دلزده
just for you
اموزش فارکس
دوتا پسر خوشگل و زرنگ
"***ارزان ترين فروشگاه خريد پستي ايرانيان***"
همه کاره ی ماهواره
هرچی بخوای پیدا میشه
"درد دل عاشق"
دختر بیکار
تنهایی های عاشقان
سوپر وبلاگیست
"سرزمین عشق"
قاصدک
پسر پاییزی
ترانه سرا
افسانه جون
پسر تنها
عشق پاک من(افسانه جون)
دلنوشته های امیر ازدست مهرنوش و بهار
the girl in darkness
سایتی متفاوت در زمینه های مختلف
پاتوق عاشقان
وبلاگ طرفدار سهند جاهدی(محیا)
می خوای تنها نباشی بیا تو(میلاد)
دریچه ای رو به خوشبختی
نرم افزار و فروشگاه
فریاد سکوت
اریایی
داستان های کوتاه کوتاه
شعرهای تنهایی
سربازی کوچک
تینا جوووووووووووووون
همه چی شایدم هیچی
شنگول و منگول
"کسب درامد واقعی از اینترنت"
آرتیمیآی بندرشرفخانه













همه جوره


اعتبار آدمها به حضورشان نیست

به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند . . . 

 

بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!

چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!

 

دوست خوب مثل چراغ توتاریكیه

اما یادت باشه به روشنایی رسیدی دورش نندازی

 

زخم که می خـوری ، مـزه مـزه اش کن!

حـتمـا نمکش آشناست...!

 

 وقتی از دست دادن عادت میشود دیگر بدست آوردن هم آرزو نمیشود

 

 

در مجلسی که روزنه امیدم سخنرانی میکرد

آرزوهای بر باد رفته ام را به سویش تخم مرغ گندیده پرتاب کردند

 

 

 

از درد های کوچک است که آدم می نالد


 وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی ...

 

یادت باشه همیشه خودتو بنداز تا بگیرنت

چون اگه خودتو بگیری میندازنت..!

 

اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران

 

موفقیت بدست آوردن چیزی است که دوست داری

اما خوشبختی دوست داشتن چیزی است که به دست آورده ای . . .

 

راه كه مي روم
مدام بر مي گردم
پشت سرم را نگاه مي كنم
ديوانه نيستم
خنجر از پشت خورده ام

 

اگـر حـق با شماســت خشمگیـن شدن نیازی نیست ،

و اگــر حــق با شما نیست .. هیـچ حقی برای عصبانی بـودن ندارید!!

 

بغض،  بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست... اگر بشكند دیگر اعتراض نیست التماس است

دنیای ما پر از دست هائی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها

 

ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم وقتی‌ میگوییم تنهایم بگذار
یعنی‌ ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم .

 

سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند

افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميكشيم . .

 

 

بی دلیل نیست که روی حرفمان نمی مانیم؛ما روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند!

وقتی کسی صادقانه بهت عشق هدیه میکند  و تو پس میزنی

منتظر باش تا قلبتو به کسی هدیه کنی و اون تو رو پس بزنه . . .

.

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من ، خدا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من . . .  

 

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان

 

خداوندا مرا یارى ده تا قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسى قضاوت کنم،قدرى باکفشهاى او راه بروم.

 

من خدا را دارم کوله بارم بر دوش ، سفری میباید ، سفری تا ته تنهایی محض ، هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، فقط آهسته بگو : من خدا را دارم.

زندگی مثل یه دیکته است، هی می نویسی، هی پاک می کنی. هی غلط می نویسی، هی پاک می کنی. غافل از اینکه... عزرائیل داد می زنه برگه ها بالاااااا

 

دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل  به مفت نفروشنمان

تاريخ یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:13 نويسنده افسانه |


دختری با ظاهری ساده از خیابان گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت:

 چطوری سیبیلو؟

دختر خونسرد،تبسمی کرد و جواب داد:

وقتی تو ابرو بر میداری و مو رنگ میکنی و گوشواره میندازی من سیبیل میزارم تا جامعه احساس کمبود

 مرد نداشته باشه

تاريخ سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 19:45 نويسنده افسانه |


 پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»

زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد..»

 

پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

 

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»

 

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

تاريخ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 18:44 نويسنده افسانه |


 

الف:زن از دید علم شیمی:

 این عنصر کم تر در طبیعت به صورت آزاد یافت می شود و بیش تر به صورت یک ترکیب یا ماده ای چون انیدرید تبلور و سولفات خودبینی در منازل یافت می گردد.


طرز تهیه: برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس ونیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوط کرده و بعد از مدتی گاز سولفور عشوه متصاعد می شود.در نتیجه به صورت رسوب در ته ویلا باقی می ماند. البته از زبان چرب و نرم هم میتوان به صورت کاتالیزور استفاده کرد.

 خواص شیمیایی: بعضی از انواع این عنصر میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات کرم پودر و سولفات... دارند که بعد از ترکیب شدن با این مواد نسبتاً قابل تحمل می شوند.بعضی از انواع این عنصر با خورده شیشه همراه است و خاصیت شوهرآزاری شدیدی دارند.

 خواص فیزیکی: از جنس بسیار حساس می باشد و به سرعت تحت تآثیر محیط و احساسات قرار می گیرد.اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوزآور دیگری به نام هوو به آن اضافه کنیم فوراً ذوب شده و به صورت اشک روان می گردد و اصلاً میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد.اما به محض استفاده از کاتالیزور لبخند آن چنان با این عنصر ترکیب می شود که جدا شدنی نیست!

ب:مرد از دیدگاه علم شیمی:

این عنصر اکثراً در طبیعت به صورت آزاد و علاف یافت می شود. ارزان بودن این عنصر به درصد فراوانی آن برمی گردد.این عنصر گاهی به صورت یک ترکیب با ماده ای چون سولفید حسادت و سولفات رو (از نوع سنگ پای یافت شده در معادن قزوین)در خیابان یافت می گردد.این عنصر به علت واکنش زیاد همواره باید زیر نظر نگه داری شود.

طرز تهیه: برای تهیه این عنصر باید واکنش های شیمیایی عجیب و غریبی را متحمل شد. ابتدا مقداری اکسید اسکناس و نیترات زوریم شش ظرفیتی را در مقداری سنگ پای قزوین حل کرده و بعد از مدتی گاز ادعا و سولفور قپٌی از آن متصاعد می شود.در نتیجه به صورت رسوب روی دیواره خیطی باقی می ماند.البته از ملاقه و وردنه هم میتوان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد.

خواص شیمیایی: بعضی از انواع این عنصر میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات روغن نباتی و گریس دارندکه بیش ترین کاربرد آن ها در پاکیزگی هوای آلوده ی خیابان ها می باشد.نوع دیگری از این عنصر به علت اندکی ته چهره و آب اکسیژنه ارتباط محکمی با خورده شیشه دارد و دارای خاصیت موزی گری و همسرآزاری شدیدی هستند که برای خالص کردن این عنصر کافیست که آن را در یک سیستم سربسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه و چکش مخلوط نمود.

*نکته کنکوری : در صورت کمبود امکانات آزمایشگاهی از قبیل ملاقه و وردنه میتوان از حرارت 1500 درجه جیغ فرابنفش برای ذوب این عنصر استفاده کرد که در این صورت رسوب به صورت موش درآمده و دارای قابلیت مفتول شدن هم می باشد.نکته دیگر اینکه برای اطمینان از کم شدن خورده شیشه و سولفات روی در این عنصر می توان تا سه بار آن را با کابل برق 100 ولت الکترولیز نمود.

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 13:3 نويسنده افسانه |


به خاطر خاطره هایت خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست.

 

به یاد داشته باش :

نقطه اوج هر فوواره ، سرآغاز سقوط است . . .

 

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست.

 

 

مشکلات ٬ انسانهای بزرگ را متعالی میسازد و انسانهای کوچک را متلاشی . . .(شریعتی)

 

اگر تمامی ابر های آسمان ببارند ، گل های قالی نخواهند شکفت
و این قانون زیر پا ماندن است . . .

 



 

 

تاريخ شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:44 نويسنده افسانه |


تاريخ جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:19 نويسنده افسانه |


مردی باخداکنار ساحل راه میرفت به پشت سر نگاه کرددید از روزهای سخت

 

ردپای یک نفربر ماسه هابجا مانده در حالیکه از روزهای خوش جای پای دو نفر

 

مانده بود،به خداگله کرد:چرادر روزهای سخت کنارم نبودی؟ خداگفت آن رد پای

 

 من است وتودر آغوش من بودی!

 

تاريخ جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:19 نويسنده افسانه |


یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید:
آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند:
با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند.
برخی؛ دادن گل و هدیه
و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند:

با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید:

آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

عشق پر معنا ترین کلمه ایست که انسان در زندگی خود گفته است .

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 16:26 نويسنده افسانه |


شبی پسر کوچکمان  نزد مادرش که در اشپزخانه در حال پختن شام بود رفت ویک کاغذ را به او داد همسرم دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:   

 

صورت حساب:

کوتاه کردن چمن باغچه                                                5دلار

مرتب کردن اتاق خوابم                                                1دلار

مراقبت از برادر کوچکم                                               3دلار

بیرون بردن سطل زباله                                                2ذلار

نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم                                6دلار

.....................................................................................

جمع بدهی شما به من                                                   17دلار

 

 

همسرم را دیدم که به چشم های منتظر پسرمان نگاهی کرد چند لحظه خاتراطش را مرور کرد سپس قلم را برداشت  و پشت برگه ی صورت حساب پسرمان این گونه نوشت:

 

بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی            هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم وبرایت دعا کردم     هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا بزرگ شوی   هیچ

بابت غذا نظافت واسباب بازی هایت                                 هیچ 

 

واگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است

 

 

وقتی پسرمان انچه را که مادرش نوشته بود خواند چمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد گفت............مامان دوست دارم

 

 

انگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:

 

قبلا به طور کامل پرداخت شده!!!!!!!!!!!!!!!!

تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 22:35 نويسنده افسانه |


خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

 

بزرگترین اقیانوس جهان ارام است پس...............

ارام باش تا بزرگترین باشی

 

ببخشید اگه نمی تونم به کسی سر بزنم یه ذره سرم شلوغه

تاريخ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 20:28 نويسنده افسانه |